|
زندگي بدون عشق
| ||||
رضا آشفته: تصور اينکه زن و مرد جواني در زندگي مشترک خود، آن هم پس از طي 2 سال موجبات بر هم ريختنهاي روحي و رواني هم را فراهم کرده باشند، در زمانه حاضر دور از ذهن نيست. "موهاي بلوند" نمايشي است که وجهي کنايي به اين قضيه نسبتا متداول در دنياي معاصر ميزند. اصغر خليلي بر آن است تا در يک نمايشنامه مرتب و به اصطلاح مينيماليستي، و با انتخاب مقطعي از يک زندگي، مخاطبش را متوجه دنياي پيرامونش کند. اگر قرار باشد که کار زمينهساز يک زندگي سعادتمند باشد، نبايد از آن به عنوان ابزاري ويرانکننده بهرهمند شويم. کارگردان و کارمنداني که از صبح تا شب دوندگي ميکنند تا نيازهاي اوليه مادي زندگي خود را فراهم کنند بيآنکه هيچوقت رنگ خوشبختي و سعادت را حس کنند. البته برخي هم به دنبال طي مدارج عاليه در کار و زندگي خود هستند و هر روز پلهاي از موفقيت کاري خود را بالا ميروند، بيآنکه متوجه از دست دادن مراتب انساني خود باشند. در"موهاي بلوند"، مرد و زن زندگي را با خوشي وسعادت آغاز ميکنند اما با يک مأموريت کاري تمام اين روابط از هم گسيخته ميشود. مرد و زن را به نام فرهاد و شيرين در صحنه ميشناسيم. فرهاد پس از طي مراتبي رييس بخش امور عمراني شرکتش ميشود. اما در اين فاصله شيرين که به دنبال عشق و خوشبختي است، کاملاً رواني و پريشان شده است. او در صدد است فرهاد گمشدهاش را در اين دنياي بلبشو پيدا کند. گويا قرصها و روانکاويهاي درمانگران نيز کارساز نيست و او نميتواند از اين راه گمشده يک نشاني پيدا کند. اين تراژدي زمانه معاصر ماست. آنقدر همه چيز در اسارت پول و ماديات است که همه تا بتوانند آنها را مهيا کنند خود و زندگيشان را از کف دادهاند. موهاي بلوند فقط يک تلنگر کوچک است. قرار نيست که در اين نمايش آه و اشکي راه بيفتد، و يا همه با شعاري بزرگ پا را از سالن به بيرون بگذارند وبخواهند با تحولي بنيادين روبرور شوند. بلکه اين تلنگر من نوعي را متوجه اين موضوع ميکند که در کنار کار و مراتب عاليه و رشد و ترقي آن هيچگاه غافل از زندگيام و آدمهاي مرتبط با خودم نشوم. همين سادگي، ارزش کار را بالا ميبرد. متن از شکل ساده خود به عمقي قابل دسترسي پرتاپ ميشود. البته بستگي دارد که چقدر تماشاگر در خلوت خود با اين نمايش درگير شده باشد. او که نخواهد موهاي بلوند را بپذيرد، نميتواند به اين عمق هم دست يابد. اما کسي که برايش کار و زندگي و ارتباط گسست اين دو، مساله باشد، از طريق موهاي بلوند ميتواند در خود کاوياش استفاده کند. يک وجه نمايش هم همين تغيير و تبديلات ساده و ايجاد توجهات ژرف در آدمهاست. چرا يک گروه در صدد است تا کاري را به صحنه بياورد؟! يک ارتباط در اين بين شکل ميگيرد. ارتباطي که به دنبال خود کشف رمز و رموزي را به دنبال خواهد داشت. گاهي اين رمزها و نشانهها در زندگي روزمره و روابط زن و شوهري ديده ميشود. مطمئناً همه ما گاهي دچار غفلت و به دنبال آن تنش و چالش در زندگي زناشوييمان ميشويم. نمونههايي از اين دست براي واکاوي زندگي خصوصي هر يک از ما سودمند خواهند بود. به خصوص در دنياي امروز که کار چند نوبته زندگي آدمها را پر کرده است و همه به نوعي از اصل زندگي و انساني خويشتن دور شدهاند. اگر بخواهيم درباره تفکرات پس از ديدن نمايش"موهاي بلوند" بنويسيم و بگوييم، نوشتن يک کتاب هم در اين رابطه کم خواهد بود. هوشمندي گروه نمايش هم در اينجا خود را عيان خواهد کرد، که بتوان از دنياي پيرامون و به خصوص مسايل در ظاهر پيشپا افتاده به ژرف انديشيهاي اين چنيني رسيد. همين قضيه هم تماشاگر را دچار شک و ترديد ميکند که نکند دچار خودفريبي شده است، و در ذهن خود به دنبال شرح و بسط دادن به يک موضوع است. در صورتي که اين اتفاقي است که به صورت ناخودآگاه با تلنگر موهاي بلوند در ذهن فعال و جست و جوگر ايجاد شده است. يک نوع بلندنظري در پس توجه به موضوع پيشپا افتاده ديده ميشود، همان ذکاتي که گريبانگير همه انسانهاست. ما همه چيز را پيشپا افتاده فرض ميکنيم، و همين ما را به سوي غفلتهاي بزرگتر ميبرد. آنگاه با يک فاجعه به خود ميآييم که چگونه ذرهذره خود را به نابودي کشاندهايم. ايده اجرا ايده اجرايي اصغر خليلي نيز در کنار متن به فرآيندي انديشمند و زيبايي شناسانه تبديل ميشود. اينکه دو بازيگر – يکي لاغر و بشاش و ديگر فربه و عبوس- بخواهند نقش فرهاد را بازي کنند، فرهادي که قرار است کمتر از دو سال زن و زندگياش را به بهانه کار و پول در آوردن نابود کند، بسيار زيبا مينمايد. زيبايي از اين جهت که کار و انحراف از زندگي با دو تيپ و شمايل متفاوت براي مخاطب عيان ميشود؛ و همين نوعي طنز تلخ را بر صحنه ميکشاند، تا مخاطب با نوعي شادابي ذرهذره تلخيهاي يک زندگي تراژيک و پريشان را درک و احساس کند. اگر قرار بود که اين طنز در پيکره روابط و اجرا جاري نميشود، ديگر از آن فرآيند تاثيرگزار هم خبري نبود. ما فقط با يک تراژدي و يا با يک ملودرام مواجه ميشديم که نمونههاي بسياري از اين دست را فراوان ديده و خواندهايم. همان ايده مينيماليستي که در متن نمود عيني يافته است، در اجرا نيز به شکل ديگر حفظ شده است. چند ميز و صندلي و مبلمان ساده، يک پرده، يک تخت و جابهجايي اين وسايل در چند صحنه، تمام فرآيند موجود در استفاده ارگانيک از وسايل و ابزار صحنه است که شکل نهايي موهاي بلوند را به تدريج در ذهن تماشاگر ثبت ميکند. بنابراين رنگها و وسايل صحنه جزيي لازم و ضروري از يک اجرا شدهاند. همزماني وحرکات دوگانه فرهاد و شيرين به نسبت خوشبختي و تلخکامي هم در اين ايده اجرايي جذابيت لازم را براي توجه و دقت بيشتر ايجاد ميکند. همين در هم تنيدگي اتفاقات از گذشته تا امروز که در برگيرندهي 2 سال ميشود، خود ظرافت متن و اجرا را براي ايجاد ساختاري دراماتيکي مضاعف ميکند. قرار نيست که در اين فضاي روانپريش شکل خطي حاکميت پيدا بکند. بلکه ذهنيت شيرين فضاساز اصلي متن و اجرا شده است. او است که به تمام اتفاقات و پديدهها و تغييرات شکل و معنا ميدهد. حتا از منظر اوست که فرهاد متن دو شکل متفاوت به خود گرفته است. اصغر خليلي هم از اين نکات درون متن استفاده بهينه را در زمان اجرا برده است، تا در سادگي ظاهر اتفاقات به بيراهه نرود و خود باني شکل يافتن يک اجراي پيشپا افتاده نباشد. بلکه برعکس هر لحظه يادآور نکته ريز و ظريفي است که ميتواند اعتبار اجرا را بالاتر ببرد، و بر يک نکته زيبايي شناسانه تاکيد کرده باشد. اين امکانات صحنهاي با نور به يک همخواني دراماتيک ميرسند، تا نورپردازي هم جزيي لاينفک از اجرا شود. قرار است که يک تراژدي رخ بدهد. قرار است که زني در خلوت خود بي آن که عشق و سودايي او را تلطيف کند، به ويراني کشانده شود. قرار است که تماشاگر متوجه خود و موضوعات پيشپا افتاده زندگياش شود. نور در صحنه تختخواب و در زماني که روانپريشي شيرين به اوج ميرسد، کاربرد بهتري پيدا ميکند. يعني در اين لحظات بافتي اکسپرسيونيستي در تصاوير القا ميشود که بيانگر يک زن ويران شده است. کت هم در اين دو صحنه نقش زيادي را بر عهده دارد. بيانگر پوشش تلطيف دهندهاي است که گويي الان وجود خارجي ندارد، اما يک نشانه اين تلطيف را ممکن ميسازد. چنانچه صداي فرهاد با قرائت گزارش کارش، چنين تلطيفي را براي شيرين يادآور ميشود. احساساتيگري شيرين رو در روي بيتوجهيهاي فرهاد قرار ميگيرد و اين اسطوره شيرين و فرهاد را در هم ميشکند. در اسطوره فرهاد تيشه برميدارد تا تيسفون را براي شيرين بشکافد و با يک خبر از مرگِ ناگوار شيرين خود را به کشتن ميدهد. اما در دنياي امروز فرهاد تيشه را به گوشهاي پرتاب کرده و حالا ذرهذره آب شدن شيرين عاشق را انکار ميکند. اين نام و نشانهها در اجرا و فرآيند محکومي و در تضادشان با پيشينه انسانيشان بيانگر خود فراموشي ماست. ما اگر با اصالت انساني خود پيش برويم، در هيچ نوعي از زندگي نابود نخواهيم شد و اسباب نابودي ديگران را نيز فراهم نخواهيم کرد. بازيها اصغر خليلي در مقام کارگردان توجه زيادي به بازيگري دارد و بازيگري را بسيار دقيق ميشناسد. آنچه در صحنه ديده مي شود و پالايش و راحتي و صميميت موجود در آن، بيانگر هدايت درست است. شيوا مکينيان هم يکي از پر احساسترين بازيگران کشورمان است، که در لحظه احساس آن لحظه را بازي ميکند. او مدام در پيچ و تاب اتفاقات خود را رها ميکند، تا احساس درست آن لحظه را عيان سازد. اين احساسات هم مدام در حال تغيير و تبديل شدن هستند. او با آن که بايد با دو فرهاد متفاوت يک شيرين را بازي کند، از اين فاصلهها هم به خوبي پا را بيرون ميگذارد. زيبايي و ظرافت بازيگري هم در همين دقايق و لحظه ها نمودار ميشود. شيوا مکينيان فرآيند تبديل شيرين عاشق به شيرين روانپريش را به تدريج باز نمايي ميکند. او از پاساژهاي حسي غافل نميماند تا آنچه را بايد از اين زن بازگو شود توسط يک بازي درست و اصولي به اجرا در آورد. بر خلاف نمايشنامه که به ظاهر ساده ديده ميشود، بازي از همان آغاز، دلالت به پيچيدگي و ژرفانديشيهاي درست بازيگران ميکند. باز هم شيوا مکينيان در مرکز اين توجه و استقرار درست بازيها قرار ميگيرد، تا زني با موهاي بلوند در پايان هويدا شود. زني که در جواني موهايش سفيد و خاکستري ميشود، و براي فرار از اين وضعيت موهاي خود را بلوند ميکند! اضطراب شور و عشق و هرآنچه که بايد شيرين داشته باشد، تا خود را عيان کند. شيوا مکينيان کم نميگذارد. او تلاش ميکند تا در اين صحنه با اتکاي به اهداف کارگردان همچنين از زيادهگوييها و زيادهبازي کردنها پرهيز کند. قرار است همه چيز با ايجاز و اختصار آشکار شود، شيوا مکينيان و دو فرهاد(ميثم جهانگيري و مهدي حسيني) نيز از اين قاعده دور نميشوند. ميثم جهانگيري بازيگر توانمندي است، اما بيانش انساني ميشود که مشکل دارد. او دچار لکنتها و سکتهها و تپقهايي ميشود که برازنده بازي درست و منطقي او نيست. او که ميتواند در ارايه يک نقش از جان مايه بگذارد، بايد به دنبال رفع نواقصي از اين دست هم برآيد. پس از تحرير جالب اينجاست که بودن يک گروه حرفهاي و انديشمند و تجربهگرا در اصفهان، باعث خوشحالي و خرسندي ماست، و بايد از چنين گروههاي نو انديش حمايت لازم به عمل آيد تا خلاقانهترين آثار خود را اجرا کنند. متاسفانه گروههاي شهرستاني در معرض خطرات و آسيبهاي زيادي هستند، و نمونههايي از اين دست که با بالاترين ميزان تئاتر انديشمندانه و تجربي ابراز وجود کردهاند، شايسته حمايت جديتري خواهند بود. اصغر خليلي پس از اميررضا کوهستاني و ابراهيم پشتکوهي سومين تئاتري است که از شهرستانهاي ايران برآمده، اما چيزي کم از تهرانيها ندارد، بلکه اگر درستتر و محکمتر از اينها گام بردارد، او شايستگيها و زيباييهاي درون خود را در آينده براي اهل تئاتر و مخاطبان تئاتر ثبت خواهد کرد. با اين تفاسير، خانه نمايش تالار مناسبي براي اجراي نمايش"موهاي بلوند" نيست، و اگر هم قرار باشد که در چنين تالاري کار اجرا شود، تبليغات مناسب ميتوانست اين بيتوجهي را از بين ببرد چون اين نمايش مستحق تماشاگران بيشتر است. ديدن چنين آثاري به نفع جامعه تئاتري است و تماشاگران از ديدن چنين آثاري به تئاتر امروز بيشتر اميدوار خواهند شد. | ||||
001.jpg)







